تبلیغات
چرک نوشته های یه پسر بی احساس!!! - پدر

چرک نوشته های یه پسر بی احساس!!!
نویسندگان
امکانات وب

روسری اش را جلو کشید و موهای سیاه و براقش را زیر آن پنهان کرد ، رو کرد به جوان و با ذوق گفت : چه حلقه ی قشنگی !!! نگاه کن ، اندازه انگشتمه ، فکر نمیکردم اینقدر خوش سلیقه باشی ؟! یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار چیزی یادش آمده بود ؛ آرام گفت : پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر همه چیز را میداند. اما تو نگران نباش ، گفت باید با تو حرف بزند. اگر بتوانی خودت را نشان بدهی و دلش را به دست بیاوری حتما موافقت میکند. دل کوچک و مهربانی دارد.
من که رفتم ، دسته گل را بردار و به دیدنش برو ، راحت پیدایش میکنی … چند قطعه آنطرف تر از تو ، کنار درخت نارون
مزارش آنجاست …


نوشته شده توسط : ایمان ( پنجشنبه 14 فروردین 1393 ) ( 08:14 ب.ظ )
درباره وبلاگ

چرک نوشته های یه پسر که یه زمانی احساس داشت ...!!

ولی حالا یهـ پــسـر بـیـ احـسـاسـهـ ...همــمیـن.
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :